
دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن
… نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را …
من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم….
"دکترعلی شریعتی"






H.A

بارالها!
در پیشگاه تو ایستادهام،
و دستهایم را به سوى تو بلند کردهام،
آگاهم که در بندگىات کوتاهى نموده و در فرمانبرىات سستى کردهام،
اگر راه حیا را مىپیمودم از خواستن و دعا کردن مىترسیدم ...
ولى … پروردگارم!
آن گاه که شنیدم گناهکاران را به درگاهت فرا مىخوانى،
و آنان را به بخشش نیکو و ثواب وعده مىدهى،
براى پیروى ندایت آمدم،
و به مهربانىهاى مهربانترین مهربانان پناه آوردم.
پروردگارا!
این بنده ی حقیر ازتوخواستاراست درمشکلات وسختی ها تنهایش مگذاری، همانطورکه
همیشه تنهایم نگذاشتی حال هم باگرمی وجودت به من ودیگربندگانت آرامش عطاکن.
آمین.
منبع:سایت امام رضا علیه السلام


برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهی مرده ای هم
می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.


اومدی سمتم،ازت فاصله گرفتم
نگام کردی، رومو برگردوندم
صدام کردی، نشنیده گرفتم
خواستی باهام دوست بشی، اما من ازت ترسیدم
گفتی نرو، رفتم
رفتم و افتادم تو چاله،
خواستی دستمو بگیری رهات کردم
در عمق چاه تاریک، گریه کردم اما کسی ندید
فریاد زدم کسی نشنید
درعمق ناراحتی، منتظرم بودی تا فقط صدات کنم تا از این چاه تاریک بیرونم بیاری، اما من به جای تو طناب پوسیده ای که از چاه آویزون بود با امید به کمکش محکم گرفتم اما رهام کرد و من دوباره ته چاه عمیق وتاریک افتادم...
ناامید وخسته و دلتنگ شده بودم
ته دل خسته و نگرانم آروم
صدات کردم
نگات کردم
و تو ...
دستمو گرفتی و از چاه بیرونم آوردی...

سلام...
امتحاناتون شروع شده؟ تموم شده؟ میخواد شروع بشه یا میخواد تموم بشه فرقی نمیکنه چون هنوز امتحانای ما شروع نشده
دوشنبه اولین امتحانمونه، خیلی اضطراب دارم واسم دعا کنید

ایشاا... خدا هممونو قبول کنه.
فعلا...


چه حس قشنگیه وقتی توی کلاس نشستی و استاد داره درس میده اما تومحو تماشای منظره ای هستی که ازپنجره ی کلاس به تو چشمک میزنه؛ یه درخت بیدمجنون بابرگهای سبز مایل به زرد که کنارش هم پرگلهای قرمز رنگه...
تو همش محو تماشای این منظره ای و آدما بی توجه به حس وحالت تو، ازکناراین منظره می گذرند و ممکنه حتی یک نفر هم فکر نکنه که تو به چی فکر میکنی!!!
حالا یه قلم و کاغذ برمی داری تا حسی که داری رو برای به یاد سپردن چنین لحظه ای بنویسی.
هنوز خیره خیره به این منظره نگاه میکنی که یهو باد خنکی صورتتو نوازش میکنه ولذتی که داری رو دوبرابر میکنه...
اون لحظه هست که حاضر نیستی نوازش باد پاییزی رو به تموم دنیا عوض کنی...
باد با دستای مهربونش برگهای درخت رو آروم آروم روی زمین می خوابونه تا پاییز رو به بهترین شکل به تونشون بده...
قشنگ نیست؟
اگه تاحالا تجربش نکردی میتونی تصورش کنی وازخیالش لذت ببری...


هوا تاریک وسردشده بود ، تنها یار دخترک ترس بود ولی چاره
ای نداشت، او ومادرش گرسنه بودند . مجبور بود برای پیدا کردن
تکه نانی به بیرون برود. مریضی مادرش او را بیشترتر غیب
میکرد که به خودش حرکتی بدهد. پس از خانه به امید تکه
نانی بیرون زد،ساعت ٩شب بود.چند تا خیابون اونطرفتر
فروشگاهی بزرگ بود. با پول کمی که داشت به فروشگاه رفت
تا شاید چیزی برای خریدپیدا کند، اما فروشگاه بسته بود.او
ناامید برگشت،درفکر
تکه نانی برای مادرش به سمت خانه قدم میزد که یهو صدای راننده
تاکسی او را از فکر بیرون آورد:خانم- خانمی بیا سوار شو با هم
یه دوری بزنیم، نصف شبه خطرناکه، منم مثل پدرتم، بیا سوار
شو آخرش از خجالتت درمیام ...ذهن دخترک با حرف آخر راننده
مشغول شد.امااز ترس قدمهایش را تندتر و تندتر می کرد و راننده
هم پدال گاز را بیشتر و بیشتر فشار میداد. درحالیکه راننده
تاکسی، پشت سرش ایستاده بود به انتهای کوچه
رسید، درست جلوی در خانه بود. دراین لحظه راننده تاکسی
دوباره حرف آخرش را تکرار کرد: خانمی از خجالتت یه جوری
درمیام.
برای یک لحظه تمام دنیای او مادرش شد و با خودش فکر کرد
شاید تصمیم درستی باشد برای همین دخترک سوارماشین شد و
رفت.دل مادرش به تب و تاب افتاده بود انگار می دانست
دخترش چه تصمیمی گرفته است وهمینطورحالش بد و بدتر
می شد...
چند ساعتی گذشت،ساعت ١١شده بود از دور چراغ ماشینی
به چشم می خورد. راننده ماشین یک لحظه انتهای همان کوچه ی تاریک
ایستاد و کیسه ای را انداخت و ماشین به عقب برگشت.
فکر می کنید داخل کیسه چی بود؟ درسته، داخل کیسه جنازه
ی دخترک بود.
هوا تاریکتر و سردتر شده بود و دراین هوای سرد دو جنازه یکی
جنازه ی دخترکی ساده در جلوی در خانه و دومی جنازه
ی مادری نگران وبیمارداخل خانه افتاده بود، درحالیکه درآن شب
هیچکس نفهمید چه به سر آن دو آمده است.



